میلاد حضرت بتول و هدیه آسمانی خدا به رسول، بانوی ملکوت و جبروت، حضرت صدیقه طاهره (س) ،میلاد حضرت امام خمینی (ره) و روز گرامیداشت مقام مادر و زن گرامی باد
میلاد حضرت بتول و هدیه آسمانی خدا به رسول، بانوی ملکوت و جبروت، حضرت صدیقه طاهره (س) ،میلاد حضرت امام خمینی (ره) و روز گرامیداشت مقام مادر و زن گرامی باد
تبادل لينك و عضويت در انجمن مجازي معلمان ايران
ریاضی عزیز... لطفا زود زود بزرگ شو و
.
-هوس بازان کسی راکه زیبا می بینند دوستدارند...اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بیند...

-وقتی در زندگی به یک در بسته رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشود جای آن دیوار می گذاشتند...

-آنچه که هستی، هدیه خداوند است و آنچه که خواهی شد، هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش...

-شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...

-بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید...

- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد...

-هر اندیشه ی شایسته ای، به چهره انسان زیبائی می بخشد...

- - قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..

- نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است

همکاران عزیز و دوستان و همراهان همیشگی معلم 90 سلام:
این پست رو اختصاص میدم به رابطه معلم و شاگرد ،که چگونه می شود یک ارتباط صمیمی با دانش آموز برقرار کرد.این مشکلی است که اکثر معلمان با دانش آموزان خود دارند و از اکثر همکارانم بارها شنیده ام که نمی توانند با دانش آموز خود یک ارتباط صحیح و صمیمی برقرار کنند.

داستان کلاس درس دکتر حسابی
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید.
من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.
دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند.
داستان معلم و شاگرد با هوش
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اينكه پستاندار عظیمالجثهاى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اون وقت شما ازش بپرسیدداستان معلم كودكستان
معلم يک کودکستان به بچه های
کلاس گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهايی که
از آنها بدشان می
آيد،از هر میوه ای که دوست دارند بريزند و با خود به کودکستان
بياورند.
فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند.
در کيسه بعضی ها دو,بعضی ها سه،و بعضی ها پنج,میوه بود
معلم به بچه ها گفت:
تا دو هفته هر کجا که می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند.
روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی میوه های گنديده. به علاوه،آن هايی که میوه های بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند.
پس
از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسيد: از
اينکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد؟
بچه ها از اينکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی،اين چنين توضيح داد:
اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود مي بريد.
بوی بد کينه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنيد. حالا که شما بوی بد میوه ها را فقط برای دو هفته نتوانستيد تحمل کنيد...
پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟
با همدیگر دوست باشیم برای همیشه

معلّمي برتر از شهادت
حضرت امام جعفر صادق (ع) مي فرمايند: هنگامي که روز قيامت شود، خداوند تمام انسان ها را جمع مي کند و چون ترازوي اعمال نهاده شد و خون شهيدان را با مرکب قلم عالمان و معلمان بسنجند، ارزش مرکب آنان بر خون شهيدان فزوني خواهد داشت. اين ارزش بدان جهت است که شهيدان در سايه علم و تربيت معلمان و تعليم شايسته آنان به خدا راه يافته و لياقت شهادت نصيبشان شده است.
درس ریاضی عموماً برای بچهها مشکل و حتی همراه با ترس و وحشت است.

صدای پای خورشیدی معلم سرود صبح امیدی معلم
من آن نیلوفر تازه شکفته تو عاشق تر ز هر بیدی معلم
زدودی سایه نادانیم را چو در ذهنم درخشیدی معلم
محبت را برایم بخش کردی به روی من چو خندیدی معلم
میان سینه ام دریا نشاندی خطایم را چو بخشیدی معلم
نوشتم روی دفترهای شعرم که در قلبم تو جاویدی معلم


نمونه سوالات درسهای ۶و ۷ و ۸ و ۹ و ۱۰ جغرافی پايه پنجم ابتدايي
طرح شده در انواع سوالات

در اين مجموعه سعي شده است29 روش متنوع و جالب براي املا و تصحيح آن ارائه شود تا با ياري همكاران گرامي درس املا براي فراگيران جذاب و شيرين شود.

متن کامل شعر زیبای سعدی
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد:
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگ دل
که خواهد که موری شود تنگ دل
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی در افتی به پایش چو مور
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است
آقا موشه عاشق جمع کردن قوطی کبریت بود. هر وقت یک قوطی کبریت خالی می دید، فوری آن را بر می داشت و به لانه اش می برد؛ ولی خانم موشه اصلاً از این کار خوشش نمی آمد و مدام به او غر می زد. بالاخره یک روز با عصبانیت به آقا موشه گفت: «چقدر قوطی کبریت جمع می کنی؟! اینها که هیچ استفاده ای ندارد. تو باید همین امروز همه را دور بیندازی. من دیگر نمی توانم از بین این همه قوطی کبریت درست راه بروم.»
خانم موشه راه می رفت و حرص می خورد و می گفت: «اینجا جعبه، آنجا جعبه، همه جا پر از جعبه است. وای خدای من... تمام خانه پر شده. من دیگر جایی ندارم که وسایلم را بگذارم. نمی فهمم تو این همه جعبه را برای چی می خواهی!»
خانم موشه آن قدر با حرص و جوش حرف می زد که نفسش بند آمده بود. آقا موشه جواب داد: «موشی جان، کسی چه می داند؟ ممکن است روزی به درد بخورند.»
آقا موشه خودش هم نمی دانست با آن همه قوطی کبریت چه کار کند. فقط دلش می خواست آن ها را جمع کند. خانم موشه که دید حرف حساب به گوش آقا موشه فرو نمی رود، با عصبانیت گفت: «دیگر صبرم تمام شده. من به خانه خواهرم می روم، اگر تا زمانی که بر می گردم، یک فکری برای این قوطی کبریت ها نکنی، همه را می اندازم دور.»خانم موشه این را گفت و رفت، آقا موشه ایستاد و به قوطی کبریت هایش نگاه کرد و گفت: «چه کاری می توانم بکنم؟»
فکر کرد و فکر کرد. ناگهان بالا پرید و گفت: «یک فکر خوب! یک کمد کشودار درست می کنم. آره ... آره... همه خرت و پرت ها را توی آن می ریزم. خب ... حالا به مقداری چسب و رنگ احتیاج دارم.»
آقا موشه دست به کار شد. خیلی زود قوطی کبریت ها را به هم وصل کرد. بعد از مدتی قوطی کبریت ها تبدیل به یک کمد کشودار شد. او با دقت به آن نگاه کرد و گفت: «عین همان کمدی است که دیده بودم؛ فقط خیلی کوچک تر از آن است.»بعد هم آن را رنگ زد و تر و تمیز کرد. آن وقت همه خرت و پرت ها و وسایلی که این طرف و آن طرف پخش بود. توی آن ریخت. کمی بعد خانم موشه به خانه برگشت. از دیدن کمد کشودار غافل گیر شد و گفت: «وای ... چه جالب... چطوری این را درست کردی؟»
آقا موشه سرش را با غرور بالا گرفت و گفت: «همیشه می گفتم آن قوطی کبریت ها یک روز به درد می خورند. امروز همان روز است.»

کلاغه می گه قار قار،آی بچه هاخبردار
کلاغه می گه قار قار
آی بچه هاخبردار
یه بچه بی اجازه
رفته در مغازه
خریده چیپس و پفک
هم تمبر و هم لواشک
خورده هرچی خریده
حالا رنگش پریده
بدجوری داره دل درد
رنگش شده زرد زرد
می خواد بالا بیاره
ببین چه حالی داره
اشکاش می ریزه شرشر
براش نوشته دکتر
شربت وقرص وکپسول
سرم با چند تا آمپول
تا نزنه آمپولاش
تا نخوره سوپ وآش
تبش نمی شه کمتر
حالش نمی شه بهتر
شاعر:انسیه نوش آبادی(بخش کودک و نوجوان تبیان)