چهارشنبه یکم آذر ۱۴۰۲ - 9:20 - zah -
شعر بهانه می شود که با تو گفتگو کنم
برای درد دل فقط به شعر و واژه رو کنم
تمام لحظه ها شود پر از شمیم خاطرت
شبیه غنچه های گل تو را دوباره بو کنم
شکایتی ندارم و گلایه هم نمی کنم
گلایه از تو یا خودم ،زمانه یا از او کنم ؟!
نماند راه و چاره ای برای درد های من
به غیر از اینکه بغض را شکسته در گلو کنم
هنوز آرزو به دل نمانده ای و مانده ام
نگو که مرگ را ، دوباره آرزو کنم
تمام روزگار من شبیه شب سیاه شد
چقدر شام تیره را به گریه شستشو کنم ؟!
به آسمان نمی رسد دعا و ضجه های من
مگر نماز عشق را به خون دل وضو کنم ....